تبليغاتX
دلتنگی ها

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط تی تی| |

 همیشه تو رویا هام تصویر بی صورتی از تو بود که زندگیمو با خودش تنظیم میکرد.همیشه وقت دلتنگی هام دستای تو آرومم کرد،بدون اینکه ببینم و بشناسم،احساست کردم.

مثل اون احساسی که وقتی صدامو شنیدی پیدا کردی...

اینا اسمش اعتراف نیست.نمیدونم چیه.حرف های دلمه.همیشه نوشتن واسم آسون تر از گفتن بود.گفتن برای تو در توان من نیست.زبونم تواناییشو نداره.قاصره.

الان،صورتتو توی رویا هام کنار خودم احساس میکنم.محو نیست.دیگه نمیترسم که  پشت اون مه کیه.دیکه مطمئن شدم که واسه همیشه سایه نمیمونه.دستاتو توی دستام میبینم.گرماشو میفهمم.احساسشو میفهمم. میشناسمت.

ببیین خدا منو تورو چطور کنار هم گذاشت.باورت میشه؟من؟تو؟اووه...

بینمون فاصله خیلی زیاد بود.خیلی.اما یهو از بین رفت.

الان ،من،عین بچه های یتیمی که یه پناه،یه بغل امن بدست میارن و با تمام وجود بهش پناه میبرن و یه لحظه هم ازش جدا نمیشن،بهت چسبیدم.میترسم حتی سرمو بالا یبارم و ببینم همش خیاله.

میدونم نیست.تو هستی.مثل یه کوه پشتمی.مثل یه ستون.منم مثل یه پیچک،دورت پیچیدم و بالا اومدم.یادته؟

حالا،شدی همه ی دنیای من.همه ی همش.شدی روح من.روحی که حتی وقتی بمیرم هم نمیمیره.میره بالا تر.

نمیدونم چی بگم.بعضی از احساس ها ،هیچ وقت نوشته نمیشن.چون کلمه ها برای تعریفشون کمن،کوچیکن،ناتوانن.احساس من نسبت به تو ،انقدر بزرگه که حتی قلبم هم توانایی نگهداریشو نداره.

دوست دارم بیام پیشت،دستتو بزارم رو قلبم،بهت نگاه کنم،تا تو همه ی احساسمو بفهمی.فقط اینجوری میتونم بهت بگم.

خدایا،همینجور که تا حالا نگهمون داشتی،بازم نگهمون دار.ولمون نکن.گممون نکن.ما جز تو خدایی نداریم.به ما تحمل این دوری رو بده.نزار از پا بیفتیم.تو خدایی،میتونی.خواهش میکنم.....

ممنون

خیلی دلم برات تنگ شده...دوست دارم....همیشه....همیشه....همیشه

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط تی تی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir